محمد ابراهيمى وركيانى

276

تاريخ تحليلى اسلام از آغاز تا واقعه طف ( فارسي )

امام مجتبى ( ع ) كه از هر نظر زمينه را براى پيروزى معاويه و سپاه شام آماده مىديد صلح با او را پذيرفت . در حقيقت اين‌زمينه از ديرباز - حتى از دوران اميرالمؤمنين ( ع ) - فراهم‌آمده بود و تنها مانع معاويه براى حمله همه‌جانبه به عراق ، وحشتى بود كه از على ( ع ) در دل داشت . پس از وفات على ( ع ) اوضاع داخلى عراق آشفته‌تر گرديد و خوارج نيز وارد مرحله جديدى از تجديد قوا و خروج از ترديد فعاليت سياسى خود شدند . اين عوامل امام مجتبى ( ع ) را به پذيرش صلح با معاويه ناچار ساخت . « 1 » حضرت سران سپاه خويش را به خانه مسعود ثقفى فرا خواند و پس از مذاكره با آنان و اظهار تمايل اكثريت به ترك جنگ ، پيشنهاد صلح با معاويه را پذيرفت و پس از بهبود نسبى به كوفه بازگشت . ابن‌اثير در الكامل مىنويسد : موقعى كه حسن بن على ( ع ) دعوت معاويه به صلح را شنيد به عراقيان چنين گفت : به خدا قسم كه ما از جنگ با مردم شام شك و پشيمانى نداريم اما شما هنگامى كه براى جنگ به صفين مىرفتيد به‌گونه‌اى بوديد كه دين شما برتر از دنياى شما بود و اكنون دنيا را مقدم بر دين خود مىدانيد . اينك بدانيد كه معاويه ما را به كارى دعوت كرده كه در آن عزت و انصاف وجود ندارد . بنابراين اگر حاضر به جان‌فشانى هستيد ، دعوت او را رد نموده ، با شمشير او را پاسخ مىدهيم و خداوند را در مورد او به داورى مىگيريم ؛ و اگر خواهان زندگى هستيد پيشنهاد او را مىپذيريم و مايه خشنودى شما را فراهم مىآوريم . در اين حال مردم از هر جانب فرياد برآوردند : « البقيه ، البقيه » ، خون باقىماندگان جنگ‌هاى جمل ، صفين و نهروان را حفظ كنيد . . . امام ( ع ) نيز به‌ناچار پيشنهاد صلح را پذيرفت و از آنجا به كوفه بازگشتند . « 2 » با بازگشت امام ( ع ) به كوفه پاره‌اى از بزرگان اصحاب على ( ع ) كه به صلح با معاويه راضى نبودند پىدرپى بر او وارد مىشدند و او را به خاطر صلح با معاويه ملامت مىكردند و بر آنچه انجام داده بود مىگريستند .

--> ( 1 ) . در پاره‌اى از منابع روايى آمده است كه امام مجتبى ( ع ) از اين هراس داشت كه در جنگ با معاويه شكست بخورد و بنىاميه بر او و يارانش منت گذاشته ، عفو نمايند و آنان نيز در مورد بنىهاشم تعبيرى را به‌كار برند كه در فتح مكه به‌دنبال عفو عمومى پيامبر ( ص ) به‌كار رفت و آن واژه « طلقا » بوده است . ( 2 ) . ابن‌اثير ، الكامل فى التاريخ ، ج 3 ، ص 406 ؛ نيز بنگريد به : ابن‌شعبه حرانى ، تحف العقول ، ص 243 .